آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

بدترین لحظه های عمرم . . .

1393/3/1 0:02
نویسنده : مامان خاطره
240 بازدید
اشتراک گذاری

خدایا با تمام وجودم ازت میخوام هیچ پدر و مادری درد و ناراحتیه نی نی اش رو نبینه . . .
خیلی سخته خیلی.....................

یه روز صبح بهاری با کلی حس های بد شروع شد؛ چون شب قبل دیر وقت از مراسم هفتمین روز فوت علی دایی برگشتیم(خدا رحمتشون کنه) هممون حسابی خسته و کسل بودیم. بابا بهنام که رفت شرکت من خیلی کلافه بودم تو رو گذاشتم پیش مامان زهره و باباهادی تا ساک های سفر رو باز کنم و به خونه برسم.
بعد از یکی دو ساعت مامان زهره میگفت آترین چرا بی حاله و خوب بازی نمیکنه،اما من رو حساب بدخوابی و خستگی شب قبل گذاشتم و دقت نکردم.
دم دمای ظهر بود موقع شیر دادن بهت احساس کردم تو از من داغ تری و لبات قزمز شده سریع با دماسنج دمای بدنت رو گرفتم 38 بود دو سری بهت قطره ی استامینوفن دادم تا درجه ی تبت رسید به 37.
تا عصر که بابا بهنام از سر کار بیاد بهش چیزی نگفتم آخه فکر میکردم بخاطر دندون دراوردن یا خستگیه راه و تغییر آب و هواست . . . چند سری دمای بدنت رو اندازه گرفتم نسبتا خوب بود.شب  36/5 بودی که خوابیدی. اما کمتر شیر میخوردی و پوشکت رو تند تند کثیف میکردی. . . کسل و بی حال بودی با هیچ کدوم از اسباب بازی هات بازی نمیکردی . . .

.
.
.
شب نزدیکای 2-3 شب خیلی داغ بودی، درجه تبت 40 بود من و بابا بهنام حال خودمون رو نمیفهمیدیم.
تا صبح فقط دعا میکردم خدا خدا میکردم تا صبح تشنج نکنی تا ببرمت پیش دکترت. به خودم و زمین و زمان فحش میدادم. از همه بخصوص خودم عصبانی بودم. اسهالت خیلی شدید بود و توش رگه های خون دیدم. خیلی استرس داشتم.
             تا صبح من و بابا بهنام مدام پاشویه ات میکردیم و دعا میکردیم طوریت نشه . . .
                              

صبح اول وقت با دکترت هماهنگ کردم رفتیم پیشش یه حدس هایی زد ولی گفت آزمایش مینویسم تا مطمئن بشم بعد دارو میدم. اما برای پایین اومدن تبت شیاف استامینوفن تجویز کرد.
از همون جا رفتیم آزمایشگاه نمونه ی ادرار و مدفوع و خون باید میدادیم. الهی بمیرم هر کاری کردیم نتونستیم ازت خون بگیریم چون رگت پیدا نمیشد. خلاصه انقدر سوزن به دستت زدن و تو گریه کردی که بابا بهنام کلافه شد و گفت بذارید برای فردا فعلا فقط نمونه های ادرار و مدفوع رو میدیم.
.
.
.
خدای من چی شد؟؟!!
آترینی که نمیشد یه جا بمونه بی حال رو تخت خوابیده و اسهال خونی شدید داره. تبت 39 بود.
لبات قرمز . رنگت زرد ه زرد.....
.
.
.
بعد از چند روز بلاتکلیفی و استرس و شب نخوابی جواب آزمایشات حاضر شد و نشون داد تو دل کوچولوی شما یه عــــــــــــــــــالمه آمیب بدجنس لونه کرده و اینجوری نورچشممون رو داره ضعیف میکنه.
شبای سخت تر و بدتر شروع شد. نه من و نه بابا بهنام؛ حتی مامان زهره و بابا هادی بیچاره خواب و خوراک نداشتیم. خیلی بی اشتها شده بودی، کسل بودی و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتی. درد و بلات به جونم موقع دارو دادن بهت جگرمون کباب میشد بخصوص موقع گذاشتن شیاف که غصه ی عالم به دل من و بابا بهنام میومد.
.
.
.
نمیخوام دیگه به اون شبا و لحظه ها فکر کنم، پس دیگه از جزئیاتش نمیگم. خدا رو شکر بعد از 15- 20 روز خوب شدی و دوباره شدی ووروجک خوشمزه ی خودمون.
اول نمیخواستم این پست رو بذارم که نکنه روزی روزگاری که خوندیم دوباره ناراحت بشیم. فقط میخواستم درسی که از این روزا گرفتم رو همیشه یادم بمونه. اینکه بزرگترین نعمت خدا سلامتیه چقدر به من و بابایی لطف داشته که یه فرشته ی خوشگل و دوست داشتنی و البته سالم مثل تو بهمون داده. اون شبا دعام شفای همه ی فرشته ها کوچولویی مثل تو؛ بخصوص اونایی که بیماری های سخت دارن و رو تخت بیمارستان هستن بود و بعد از همه ی اونا سلامتی دوباره تو. . .
                              

                  

                 این عکسم قبل از رفتنمون به دکتره تا جواب آزمایش رو ببریم. همه خیلی نگران بودیم.
                الهی بمیرم بابا هادی تا میدیدت که اینجوری رنگ پریده و بی حالی گریه اش میگرفت.
                                                    اینجا هم بغض کرده . . .
                                   

خدایا به معصومیتشون رحم کن. . .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله سارا
6 مرداد 93 11:04
فقط می تونم بگم الهی بمیرم خدا نکنه خاله، ولی امیدوارم هیچ پدر و مادری این لحظه ها رو تجربه نکنه
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد